قفس کوچک طلایی من.
دوست دار دانایی هستم.
درباره وبلاگ


من یک ساده نویسم٫ دلیل نوشتم علاقه است. اما علاقه ای خالی از استعداد..... در نویسندگی خجالت وارارانه بی استعدادم، اما مینویسم تا درونم را نمایش دهم...
خدا در جسم من یک واکنش شیمیایی انجام داده است. همانا که من متفاوت از دیگری میشوم٫شایدم ارزش مندتر.مانند عنصر Au.....
من هر راهی را می پیمایم٫ بی توجه به توانایی های نداشته یک انسان عادی٫ جسارت زیادی دارم.
حتی عشق هم در کوله بار تجربیاتم میتوانی پیدا کنی!...
تنها شاید فوتبال نتوانم بازی کنم....
به ظاهر برای نتانستن هایم راهی نیست.
اما خدا را چه دیدی....

مدیر وبلاگ : وحید گلدن
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دست برفروخته

به چهار شنبه سوری هایی عمرم فکر می کنم...

به عشقم که به آتش بازی میداشتم ....

به مردم آزاری های کودکانه ام....

خنده ام می گیرد از شیطنتهای بی ملاحظه نو جوانی هایم.....

خوشابحال کودکی و نوجوانیم، که کاش  حال این لحظ ها به قدر حال آن لحظه ها خوش بود.







نوع مطلب : وحید می نویسد، 
برچسب ها :

       نظرات
سه شنبه بیست و چهارم اسفندماه سال 1389
وحید گلدن

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ی حیوانات دیگر دریده شود.

از دور مواظبش بود…

پس چشم از آهو برنداشت تا یك بار كه از دور او را می نگریست،

شیری را دید كه به آهو حمله كرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.

دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.

با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.

و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…





نوع مطلب : خواستم یه پست گذاشته باشم، 
برچسب ها :

       نظرات
دوشنبه بیست و سوم اسفندماه سال 1389
وحید گلدن

بالاخره تصمیمم و گرفتم وبلاگ و راه انداختم. موفق شدم خودم و قانع کنم یا بهتر بگم از خودم بگذرم ٫عفو کردم وحیدو.

دوست داشتم بازم یه وبلاگ شخصی داشته باشم و توش هر نوع پستی بزارم٫ از دست نوشته و کارای کامپیوتری خودم گرفته تا نرم افزار و عکس و کپی پیست کردن مطالب سایتا و وبلاگای دیگه. ( قول میدم منبع مطالب کپی شده تو وبلاگم و معرفی کنم )

امیدوارم یه وبلاگ خوب و دلنشینی حداقل برای خودم بشه.

چند وقت دیگه ام که وبلاگ رو غلتک افتاد به دوستای قدیم و جدیدم معرفیش می کنم.

مطالب و گفتنی های زیادی براش دارم که خدا میدونه تو چند ده پست میخوان جا بگیرن اما از اونجایی که من ادم کندی هستم (یواش) طول می کشه تا همشو بزارم. توکل به خدا.

قالب وبلاگ و خودم طراحی نکردم و از سایت خوب www.mytheme.ir دانلود کردم ، بزودی خودم یه قالب اگر خدا بخواد براش طراحی می کنم.

تصمیم دارم اگه وبلاگ خوبی بشه یه دامنه هم براش بگیرم٫ یه دامنه ir یا com ٫ تا خدا چی بخواد.

 

پ.ن.1 - یکی از دلائل راه انداختن وبلاگم دوستام بودن چون اینجوری میتونم بهشون نزدیکتر بشم. موقعیتی .

پ.ن.2 - همان جا که هستی با همان چیزهایی که داری همان کاری که از دستت ساخته است را انجام بده.





نوع مطلب : وحید می نویسد، 
برچسب ها :

       نظرات
چهارشنبه هجدهم اسفندماه سال 1389
وحید گلدن

حسرت و زاری که در بیماری است                    وقت بیماری همه بیداری است

   پس بدان این اصل را ای اصل جو                 هر که را درد است، او برده است بو

 

هر که او بیدارتر، پر درد تر

هر که او آگاه تر، رخ زردتر





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
دوشنبه شانزدهم اسفندماه سال 1389
وحید گلدن

در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم ، شرم خندیدن، به  مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم.  کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز...با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم.

 
یه روز یه ترکه...

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.
 
یه روز یه رشتیه..
 
 اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.
 
 
 یه روز یه لره...
 اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد.
 
 
 یه روز یه قزوینه...
 به نام علامه دهخدا ؛از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بوده و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد.
 
 
یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و...
 تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛ حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!! و اینجوری شادیم !!!!
این از فرهنگ ایرونی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند.
پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه!)





نوع مطلب : خواستم یه پست گذاشته باشم، 
برچسب ها :

       نظرات
دوشنبه شانزدهم اسفندماه سال 1389
وحید گلدن

میخواهم  بگویم ......

فقر  همه جا سر میكشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ......

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند ......

فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ،  همه جا سر میكشد ........                    

فقر ، شب را " بی غذا  " سر كردن نیست ..     





نوع مطلب : خواستم یه پست گذاشته باشم، 
برچسب ها :

       نظرات
دوشنبه شانزدهم اسفندماه سال 1389
وحید گلدن
آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاری ندارد ،آنگاه که در سختی هستی بدان که روشنی




نوع مطلب : خواستم یه پست گذاشته باشم، 
برچسب ها :

       نظرات
دوشنبه شانزدهم اسفندماه سال 1389
وحید گلدن
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق، یوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است.






نوع مطلب : خواستم یه پست گذاشته باشم، 
برچسب ها :

       نظرات
دوشنبه شانزدهم اسفندماه سال 1389
وحید گلدن